
واژگان نور میان کلام جهانیان جان گرفت
و آسمان عشق در میان دوستان ایمان
باران آمد ...
و هرم حضور آفتابی اش
سلام و صلوات را مهمان چشمان عاشقان کرد
و حضور و رایحه سبز ایمان را تکرار.

سال روز میلاد اسوه زهد و تقوا، نازدانه آل کسا، اقیانوس علم و حلم، چشمه سار نجابت، صابره عصمت، عصاره بعثت، هم کفو ولایت، پیوند دهنده حلقه نبوت و ولایت، بارور کننده درخت امامت، کوثر الهی، قصیده پاکی ها، مثنوی عرفان، غزل خوبی ها، مدافع ولایت، ام ابیها، صدیقه کبری، فاطمه زهرا (س) بر همه شیفتگان و ره پویان طریقش تبریک و تهنیت باد.
او که آمد، متولد شد و دل های آسمانیان و زمینیان، سر سبزتر از همیشه گشت. دردانه بوستان عصمت و طهارت در بیست جمادی الثانی، زمین و آسمان مکه را نورافشانی کرد. شاه بیت غزل آفرینش، غایت خلقت و میوه باغ رسالت خانه محمد (ص) را با قدوم خود مزین نمود. پدر بر دستان کوچکش بوسه زد؛ چرا که او بضعه النبی، همراه و هم راز پدر و ام ابیها بود.
آمدیم و قافها در قید ماند! قلب ما در "پاسگاه زید" ماند!
طالبِ فرهادها جز کوه نیست مرهَم این زخمها جز اندوه نیست
عُقده ها رفتند و علت مانده است در گلویم " حاج همت" مانده است!
زخمی ام اما نمک حق من است درد دارم، نی لبک حق من است
از خدا یک روح آویزان کجاست! شور شبهای " قلاویزان " کجاست!
ما زِ جمعِ تیغ و آتش زاده ایم ما تقاصِ عشق را پس داده ایم
ما همان ایلیم، ایلِ سربدار ما همان قومیم، قومِ مردخواست!
سینه پُر آهیم، اما آهنیم نسل یوسفهای بی پیراهنیم
ما از این بحریم!پاروها کجاست؟! این نشان! پس نوشداروها کجاست؟!
ای بسیجی ها زمان را باد برد تیشه ها را آخرین فرهاد برد!
فصلِ سرخِ بی قراری ها گذشت فرصتِ چابک سواری ها گذشت
فرصتِ از اشک و از خون تر شدن از زمستان نیز، عریان تر شدن
فرصتِ در خم نشستن، مُل شدن در دهانِ داغ آتش، گُل شدن
فرصتِ هم پای حیدر سوختن چشم بی صبری به آن سو دوختن
فرصتِ حرفی زعشق او زدن در سکوت دشتها، هوهو زدن
هیچ کس پروای دل کندن نداشت آرزویی جز سفر کردن نداشت
هیچ کس جز شوکران جامی نداشت جز خدا آغاز و انجامی نداشت
یاد باد آن آرزوهای نجیب! یاد باد آن فصل، آن فصلِ عجیب!
اینک اما، فصلِ تنها ماندن است فصلِ تصنیفِ دریغا خواندن است!
ای سوارانِ بلندایِ سُهیل شوکران نوشانِ گردانِ کمیل
ای سپاهِ رفته تا بدر و حنین خیلِ مختاران! لثارات الحسین!
ای نگاهِ آسمان همراهتان ای امامِ عصر خاطر خواهتان
ای بسیجی ها چه تنهامانده اید از گروه عاشقان جا مانده اید
ای بسیجی ها زمان را باد برد تیشه ها را آخرین فرهاد برد
شور و حالِ جان سپردن هم نماند بختِ حتی خوب مردن هم نماند!
غرق در مردابِ لنگرها شدیم غافل از جادوی سنگرها شدیم!
صفحات: 1 2




